سلام من اسمم رُزاس این اتفاق ماله پارساله که من ۱۴ ساله بودم که منو پسر داییم که اسمش حسامه میخواستیم بریم مغازه شب بود و هوا خیلی تاریک و سرد بود من داشتم از سرما به خودم میپیچیدم که پسر داییم منو صدا زد و گفت که یه پیرمرد دنبالمونه من فکر کردم اینم از اون شوخیای مسخرشه پس بیخیالش شدم و رفتیم گاه مونو کردیم ولی پسرداییم یکم دگرگون بود که دوباره من گفت یکی دنبالمونه ایندفعه یکم ترسیدم و وقتی پشت سرم رو نگاه کردم اثری از پسر داییم نبود خیلی ترسیدم بعد یاد یه کوچه تنگ و تاریک نزدیک کوچمون افتادم که حسام خیلی به اون کوچه علاقه داشت ولی من خیلی از اونجا میترسیدم پس با خودم گفتم حتما حسام رفته اونجا منم با کلی ترس و لرز رفتم و دیدم یه سایه رو دیوار ته کوچه افتاده با کلی ترس رفتم سمت سایه که پسر داییمو تو ی حالت خیلی خیلی وحشتناک دیدم که داره به اون سایه اشاره میکنه با کلی اسرار حسامو از اون کوچه اوردم بیرون و رفتیم خونه دقیقا فردا شب اون اتفاق پسر داییم تا صبح تو خواب ناله میکرد که انگار یه چیزی روی قفسه سینش راه نفسشو بند کرده باشه از ترس یک بسم الله گفتم و دیدم ناله هاش قطع شد از اون روز هرچی درباره شب از پسر داییم میپرسیم میترسید و میرفت ته همون کوچه تنگ و تاریک و انگار که با یکی حرف میزد از اون شب کلی اتفاق برای پسر داییم و من افتاد که این وحشتناک ترینش بود وقتی مامانم فهمید مارو برد پیش دعا نویس و اون گفت که یکی ۴ تا جن رو انداخته به جونتون و یک دعا برای ما نوشت و اتفاق ها (کمتر )شد و.
مجله ترس و دلهره داییم ,خیلی ,کوچه ,اتفاق ,سایه منبع
درباره این سایت