در فورریه سال 1970، پسر بچه ای 14 ساله به نام "کیت ساپسفورد" برای مسافرت کردن به صورت قاچاقی در محفظه چرخ های یک هواپیما پنهان میشود که متاسفانه در لحظه تیک آف هواپیما، ناگهان از ارتفاع 60 متری سقوط میکند و کشته میشود. عکسی هم که در تصویر بالا مشاهده میکنید؛ توسط یک‌ عکاس آماتور استرالیایی به نام جان گیلیپین که مشغول عکسبرداری از تیک آف همان هواپیما بوده گرفته شده که به گفته خودش در زمان عکس برداری متوجه این اتفاق نشده و درست حدود یک هفته بعد از این که عکس هایش را ظاهر کرده فردی در حال سقوط را در یکی از عکس هایش مشاهده کرده!


مجله ترس و دلهره

دانشگاهی در ایالات متحده با تحقیق و پژوهش بر روی حدود 2 میلیون نفر(هم زنده و هم مرده) به این نتیجه رسید که تنها 3% از مردم جهان دارای علامت X بر کف دستان خود هستند. اما این علامت نشانه ی چیست و چه افرادی تاکنون این علامت را بر کف دستان خود داشته اند.؟طبق تحقیقات همین دانشگاه این علامت نادر فقط بر کف دستان رهبران بزرگ جامعه و یا افراد مهم و محبوب وجود داشته و از جمله افرادی که این علامت را بر کف دستان خود داشتند میتوان از امپراطور بزرگ یونان الکساندر کبیر و رئیس جمهور ایالات متحده آبراهام لینکن نام برد. همچنین جالب است بدانید که ولادیمیر پوتین رئیس جمهور فعلی روسیه هم این علامت نادر را بر کف دستان خود دارد!


مجله ترس و دلهره

مرگ هوریا 

این قسمت مربوط به مرگ هوریا و از زبان خودش می باشد.(( هوریا جدش به انسیدوس پادشاه نیک رم بر می گردد و جد آنان از دشمنان شیطان به شمار می رود‌.))

 

وای خدای من این زمان لعنتی چرا رد نمیشه!!هووووفففف

دیگه طاقت ندارم باید سر خودمو گرم کنم تا ساعت ۸ بشه جان بیاد دنبالم واااای خدایا خیلی ذوق دارم!!!دارم باهاش میرم شام

 

خب چیکار کنم آهان یه کتاب بود رمان برم اونو بخونم ، در حال فکر که بودم از پله ها پایین می رفتم که مامانم پایین پله ها ایستاده بود و بهم نگاه می کرد بی تفاوت از کنارش رد شدم و گفتم ظهر بخیر مامان سریع به سمت کتابخونه رفتم آهان اینجاست ورش داشتم رمان ( عاشقان دریاچه قو ) به سمت راه پله ها برگشتم که جا خوردم مامانم باز هم همونجا ایستاده بود و با همون زاویه بدون هیچ حرکت و حرفی به راه پله نگاه می کرد ترسیدم و گفتم مامان حالت خوب!؟ که یهو برقا رفت جیغ کوتاهی کشیدم و کتاب از دستم افتاد و گفتم لعنتی تارکیه تاریکه مامان مامان! صدای راه رفتن اومد که چیزی از کنارم رد شد با خودم گفتم مامانه رفتم  به سمت پله ها که یهو به کسی خوردم وقتی بوش کردم دیدم مامانمه هنوز اینجا ایستاده عرق سردی روی صورتم جاری شد پس اون چی بود یکم پیش از کنارم رد شد مادرمو ت دادم و گفتم: مامانم من می ترسم چرا جواب نمیدی که یهو مامانم افتاد زمین جیغ بلندی کشیدم جیغ هام پی در پی بود چشمامو بسته بودم صدای کشیده شدن چاقو روی سرامیک میومد جیغ می کشیدم نمی تونستم فرار کنم مامان مامان ترخدا پاشو تو رو جون هرکی دوست داری پاشو یکی تو این خونه است بعد داد می زدم مامان پاشو!!

گوشیم زنگ خورد حتما جانه قرار بود بریم شام حتما جلوی خونه است باید گوشی رو بردارم و بهش بگم تند تند بدون اینکه ببینم پله ها رو می دویدم جلو نور گوشی اتاق تاریک رو روشن کرده بود سریع داخل اتاق شدم و دویدم گوشی رو بردارم گفتم: الو کسی جواب نمیداد هیچکس که یهو گفت : به جهنم خوش اومدی و ناگهان در اتاق قفل شد به سمت در دویدم درو می کوبیدم و فریاد می زدم کمک کمک ! صدای همسایه ها رو از حیاط می شنیدم که داشتن در وردی رو میشکستن بیان داخل اما اون چیز توی خونه است که یهو پنجره اتاقم محکم کوبیده شد هر چقدر دکمه گوشی رو میزدم روشن نمیشد لعنتی لعنتی آشغال. من هیچی ندارم ولم کن اون توی اتاق بود منو کشونده بود بالا بین صدای مردم بیرون صدای مادرمو و پدرمو می شندیم که داشتن گریه می کردن خدای من اون زن توی راه پله مادرم نبود!!! زانو زدم و اشک ریختم که یهو قفل در با صداش باز شد و برقا اومد جرئت نداشتم چشمامو باز کنم شاید جلو نشسته باشه یهو در باز شد محکم فریاد کشیدم ولم کن ولم کن که بابام گفت دخترم اینجاییم اینجاییم چشمامو که باز کردم یک چاقو وارد شکمم شد و صدای پدرم قطع شد بازم اون پدرم نبود و فریبم داده بود چشمام غرق خون شده بود چیزی نمی دیدم تنها چیزی که دیدم ردای سیاه رنگش بود و دیگه من تو این دنیا نیستم.

 

هوریا مرد قتل های شروع شده بودند تا دشمنان آن کودک شیطانی از میان برداشته شود تا او راحت تر بر دنیا حکومت کند!! شاید بپرسین هوریا یه دختر عادیه که چرا کشته شد؟ هوریا بخاطر پاکی که داره باعث کاهش قدرت شیطان میشهاونور این اتفاقات والک کودک شیطانی در حال بزرگ شدن بود دایه ی والک یعنی خانم مارپلا به محض اینکه فهمید اون یه کودک عادی نیست سریع اونو ورداشت و از حیاط پشتی کاخ خارج شد و به سمت کلیسا حرکت می کرد اون مدام در دلش می گفت خدایا کاش اون نباشه اون می ترسید این کودک همون ضد مسیح باشه!!!


مجله ترس و دلهره

سلام من رویام و شونزده سالمه  موضوع:اعتکاف

این داستانیو ک مینویسم بر اساس واقعیت هست و پارسال برام اتفاق افتاده توی اعتکاف

منو س تا از دوستام باهم رفتیم اعتکاف اونم توی ی مسجد بزرگ . وقتی وارد اونجا شدیم اصلا حس خوبی نداشتم و همش فکر میکردم یکی داره نگام میکنه و هرچی ب اینطرفو اونطرف نگاه میکردم کسی نبود صب شد و سحریو خوردیم تاشب کلی حرف زدیمو خندیدیم و

. شب دو ساعت بعد از افطار من رفتم دستشویی های مسجد ک مسواک بزنم(دستشویی ها هم زیرزمینی بود ینی پله میخورد ب پایین)

رفتم از پله ها پایین ک دیدم هیچکس نیست منم بیخیال رفتم سمت شیر اب ک یهو در محکم بسته شد . یکم ترسیدم و رفتم و درو باز کردم و اجر اوردم جلوش گذاشتم ک بهم نخوره داشتم مسواک میزدم ک حس کردم یکی پشت سرمه و یهو سردم شد . برگشتم و دیدم هیچ کس نیست . بیخیال شدم ک از پارچه هایی ک روی ایینه ها کشیده بودن قسمت جلوی من کنده شد | توی اعتکاف ایینه هارو میپوشونن چون میگن در این س روز نباید ب خودمون نگاه کنیم و گناه داره |

سرمو اوردم بالا و توی ایینه ی صورت مثل گچ با چشمای کاملا سیاه و موهایی ک قسمتی از صورتشو پوشونده بود مواجه شدم فک کردم توهم زدم بسم . گفتم و دستامو شستم داشتم میرفتم سمت در ک چشمم افتاد ب ته راهرو و دیدم یکی اونجا وایستاده و موهاش ازبس بلنده روی زمین ریخته ایندفه واقعا ترسیدم و بدو بدو فرار کردم . وقتی رسیدم طبقه بالا از بس فشارم افتاده بود غش کردم وقتی حالم بهتر شد برای دوستام تعریف کردم و یکی از دوستام ب اسم فاطمه زهرا ک خیلی توی این مساٸل نترسه بهم گفت منم اونو حس کردم . خلاصه صب ک نمازو خوندیم خاموشی زدن و همه خوابیدن منم قرانو بغل کرده بودم و از ترس زیر پتو رفته بودم ک یهو فاطمه زهرا گفت من خوابم نمیبره یچیزی حس میکنم . باهم بلند شدم و رفتیم روی راه پله ها نشستیم ازونجایی ک فاطمه زهرا چشم سوم تقریبا خوبی داره ازم سوال کرد اون کجاست؟ منم گفتم حس میکنم پشت سرمون . همونموقع یکی از کنارم رد شد ک ندیدمش ولی برخورد هوای سرد و کنارم حس کردم . فاطمه زهرا چشماشو بست و ب نرده ی بزرگ و سنگینی ک چند تا پله پایینتر و جلومون بود اشاره کرد منم تا ب اونجا نگاه کردم اون نرده با اون وزن سنگین افتاد و صدای بدی ایجاد کرد اونایی نزدیک ب پله ها بودن بیدارشدن و منم زدم زیر گریه فاطمه زهرا بهشون گفت نرده افتاده و اونا دوباره خوابیدن. مام رفتیم توی حیاط دستو صورتمو ک شستم نگام افتاد ب در دستشویی و یهو برق اونجا رفت و در کامل باز شد منو دوستمم فرار کردیم و رفتیم بالا . برای حاج اقایی ک اونروز اومده بود سخنرانی تعریف کردیم ک اون گفت جد من با اینا ارتباط داشتن و برای همین منم حسشون میکنم بهم گفت اونا بهم اسیبی نمیزنن ب شرط اینکه باهاشون کار نداشته باشم و ایمانمو قوی کنم وقتی اعتکاف تموم شد با مامانم رفتیم پیش ی اقای سید ک ی دعا بهم داد و ازونموقع بهتر شدم ولی بازم گاهی اوقات حسشون میکنم و میدونم اگ نزدیک من باشن کجا هستن و چیکار میکنن

 

ببخشید طولانی شد


مجله ترس و دلهره

سلام کسری هستم .16 سالمه از تهران . این داستانی که مینویسم کاملا واقعی هستش و اصلا از خودم در نمیارم . من و چند تا از بچه های محلمون قرار گذاشتیم که هر شب یکی از بچه ها بقیه رو دعوت کنه که برن بالا پشت بوم و غذا بخورن . اون شب نوبت من بود که بچه هارو دعوت کنم و از اونجا که ما خونه مال خودمون بود هیچ مانعی نبود که 5 نفر رو بگم بیان بالا که باهم خوش بگذرونیم . خلاصه من گفتم که بچه ها ساعت 10 بیان خونع ما بچه ها نیم ساعت طول کشید که جمع شن و سر جمع ساعت 11 مهمونیمون شروع شد یکم

باهم حرف زدیم (حرف های ترسناک راجب روح و) من غذا رو اوردم و خوردیم ساعت تقریبا 12بود که من گفتم:"بچه ها بیاین احضار روح کنیم من تختشو دارم " یهو رضا و امیر که از همه ترسو تر بودن گفتن که :"کسری جون مادرت دوباره او مسخره بازی هارو شروع نکن " گفتم:" خفه شو بابا ترسو. بهشون بر خورد و گفتن که پس بیار. اوردم راستش خودمم یکم میترسیدم اما به روی خودم نیاوردم شروع کردیم. از چیزی که دیدم خیلی تعجب کردم اون پیاله بدون هیچ فشاری داش حرکت میکرد . ما واقعا ترسیدیم و نمیدونستیم چیکار کنیم همه سریع پیچوندن و رفتن منم از ترس رفتم خونع 


مجله ترس و دلهره

سلام

من هورادم 17 ساله از مشهد

قضیه مال دو سال پیشه که تازه اسباب کشی کرده بودیم و تو محله جدیدمون یک خونه خرابه بود و عجیب بود که تخریب نکرده بودن هیچکی هم توش نبود

ساعت 12 شب بود که به خونه

 جدید رسیدیم من واسه گشت زدن تو محله داشتم همینجوری تو خیابون راه میرفتم و به خونه هه رسیدم 

به سرم زد که برم توشو بگردم ولی ترسیدم و تا درو کردم که بیام داخلش بیرون رفتم 

داشتم از خومه دور میشدم که احساس کردم یک چیزی پشت سرم داره میاد

مضطرب شدم ، با ترس اومدم پشت سرمو ببینم و وقتی برگشتم به معنا واقعی کلمه سکته رو زدم موجودی دیدم با صورت تقریبا محو و چشمایی که بهم زل زده بودن

خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم فقط جیغ میزدم

وقتی همسایه هامون اومدن از هوش رفته بودم

وقتی پا شدم ماجرا رو گفتم

همسایمون اقا نادر میگفت اون خونه مال زنی بوده که شوهرش بهش خیانت میکنه و اونو تو اتیش میسوزونه

شب که رفتیم تشکا رو پهن کنیم  و بخوابیم احساس کردم یک چیزی سعی داشت میکرد که هولم بده و من سریع دویدم چراغارو روشن کردم ولی چیزی نبود

فکر کردم که انگار من توجه اون رو جلب کرده بودم .

همینجوری اذیتم میکرد تا که عصبانی شدم و رفتیم پیش سید محلمون و اونم چندا تا حرف بالا سرم گفت و ازون موقع ندیدمش و ازون محله هم رفتیم .

ممنون که خوندید


مجله ترس و دلهره

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی«آیریس»

 

خواست شمشیرش را بیر‌ون آورد ولی دیر شده بود. یک کالبد کبود و بلند که اندام نه داشت مانند چوب خشک و بی حرکت مقابل آیریس ایستاده بود. آیریس از شدت شوک نمیتوانست حرکت کند ، آن موجود همچنان بی حرکت بود و حرکت ناشی از تنفس هم در او دیده نمیشد.  

نگاهش را به چشمان موجود دوخت که از شدت خلسه تنها سپیدی چشم ها دیده میشد.  

آیریس فکر کرد که او متوجه حضورش نشده و هوشیار نیست. با دست پاچگی عقب رفت و دو سه پله سقوط کرد اما طول و عرض پله ها زیاد بود و جانش را نجات داد تا کامل به پایین معبد سقوط نکند. سر و صدای زیادی به وجود آمد و تیردان به پایین پله ها افتاد ، ده ها تیر روی پله ها ریخته بود و آیریس در حالی که دراز کش روی پله افتاده بود ، دیگر مطمئن شد که آن موجود متوجه حضورش شده و دستش را آماده روی شمشیر گذاشت. 

"اینجا چه میکنی؟" زننده ترین و گوش خراش ترین صدای نه ای که تا بحال شنیده بود ، با صدای لرزان پاسخ داد: "مسافرم!" آیریس با برقرار شدن این مکالمه با خود گفت: "اوه . انسان است . شاید جان سالم به در برم! . حتما ساحره ایست که به معبد خدمت میکند!" 

ساحره بعد از این گفتگوی دو کلمه ای ، بدون آنکه به آیریس نگاه کند با راه رفتن خاصی برگشت به داخل معبد. آیریس باز هم به آنچه بر سر خانواده اش در بابِل آمده بود فکر کرد و پر از نفرت شد. شمشیرش را بیرون آورد و با فریادی بلند به داخل معبد حمله کرد. چند متر از ورودی که گذشت احساس کرد روی هوا معلق است ، متوجه شد که دارد سقوط میکند .چند ثانیه بعد با شدت به کف معبد برخورد کرد و بیهوش شد. 

"من مرده ام؟ چرا دست و پایم را حس نمیکنم؟! پیش از این کجا بوده ام؟ در کدام سرزمین؟ آه . آن ساحره ی زشت . اینجا کجاست؟" آیریس خودش را در میان حلقه ی آتشی یافت که دور تا دور آن پرچم های سیاه بر سر نیزه ها در خاک ایستاده بودند. آتشِ حلقه ، در آن تاریکی شب ، نور زیادی به محیط بخشیده بود. ناگهان صدای هلهله ی جمعیت را شنید.  

وحشت وجودش را فرا گرفت و آن خاطره در ذهنش تداعی کرد. به خود گفت:"لعنتی . اگر خشمت را فرو میبردی ، اگر باهوش تر بودی اکنون به این ذلت دچار نمیشدی . و حالا قربانی بعدی تویی!


مجله ترس و دلهره

رمان ترسناک،هیجانی و شیطانی «آیریس»

" پاسخی نشنید ، با گستاخی جلو رفت و شانه ی یکی از آنها را تکان داد تا به خود بیاید. زن میانسال با عصبانیت چند ثانیه به آیریس خیره شد و دوباره به خواندن ورد ادامه داد ، کودکان در پشت تخته سنگ ها بی حرکت نشسته بودند و از بازیگوشی های بچگانه خبری نبود. آیریس دندان هایش را از خشم به هم سایید و گفت: "از این مردم متنفرم!" پشت به آنان نمود و به سمت شتر حرکت کرد که روی زمین نشسته بود تا سوارش بازگردد.  

آیریس خشمگین ، باز هم چهره ی شتر را که در نهایت آرامش بود ، دید و لبخند زد. صورت شتر را نوازش کرد و سوارش شد ، تنها همدمی که در این لحظات داشت این حیوان بود. روستای کوچکی بود و آیریس به سمت غرب روستا تاخت که تپه ها در آن قسمت مرتفع تر بود ، به بالای تپه ی غربی رسید ، جایی که صخره های کبود و تیره جای پوشش گیاهی را گرفته بودند. در چند صد متری آنجا و در میان صخره های خشن و تیز ، یک بنای عجیب ، چهار گوش و بلند دیده میشد. آیریس که کنجکاو شده بود از شتر پیاده شد و طناب پوزه بند را به نهال خشکیده ای که در آنجا روییده بود گره زد.بنایی چهار گوش که درب ورودی آن پلکانی بلند داشت و فرورفتگی هایی شبیه به پنجره در قسمت بالایی آن دیده میشد که نفوذی به داخل نداشتند. سکوت مرگباری حاکم بود و حتی نسیم هم نمی وزید. آیریس پایش رو با تردید روی پله ی اول گذاشت ، پله ها مرتفع بودند و هر کدام نزدیک یک متر ارتفاع داشتند. آیریس کمی احساس ترس میکرد اما تصمیم گرفت داخل بنا را ببیند. میدانست اینجا یک معبد است و میخواست کاهن داخلش را بکُشد. بعد از مدتی به آخرین پله و مقابل ورودی معبد رسید. هیچ نوری دیده نمیشد ، بند پوتین های آیریس بخاطر عبور از پله ها باز شده بود ، در حالی که نیم نگاهی به جلو داشت خم شد تا بندها را ببندد. گره کور زده بود و چند لحظه مشغول شد که حضور چیزی را درست مقابل خود حس کرد. سرش را آرام آرام از پوتین ها بالا آورد و پای ای را دید که کاملا کبود است


مجله ترس و دلهره

وقتی که 15 سالم بود ، شدیدا پسر شر و شیطونی بودم به طوری که همه از دستم در عذاب بودن . یادمه همون سالا بود که خونمون رو عوض کردیم و وارد یه محله جدید شدیم . تو همسایگی اون خونه جدید روبروی خونه ی ما یه اقای تنها زندگی میکرد که شدیدا ترسناک بود . کم مو ، خمیده و لباسای شدیدا کهنه . هر روز صبح ساعت 6 صبح که من میرفتم مدرسه میدیدمش که پشت پنجره نشسته و داره با یه حالت بی روح به ادما نگاه میکنه و وقتی ساعت 2 برمیگشتم میدیدم نیست . یه بار وقتی میخواستم اشغالارو بیرون بزارم دیدمش ساعت 9 شب که پشت پنجرس و داشت با اون چشمای بیروحش بهم نگاه میکرد . خیلی کنجکاو بودم ببینم چشه . کیه . چرا اینطوریه . تا اینکه این موضوع رو با یکی از دوستام درمیون گذاشتم . 

 

دوستم گفت باید وارد خونش بشیم . باهاش موافق بودم . نمیتونسم جلوی فضولیمو بگیرم . تصمیم گرفتیم یه شب وارد خونش بشیم و ازاونجایی که دوستم بلد بود چطوری درای قفلو باز کنیم دیگه هیچ چیزی جلومونو نمیتونست بگیره . ساعت 10 شب از خونه بیرون امدیم و رفتیم روبروی خونه ی اون مرد ترسناک . پشت درخت کمین کردیم . پشت پنجره بود . داشت به خیابون نگاه میکرد . اروم اروم قدم برداشتیم طوری که مارو نبینه به در خونش رسیدیم . رفیقم سریع دست به کار شد . در رو که اروم باز کردیم وارد خونه شدیم ناگهان صدای شلیک گلوله شنیدیم . از طبقه ی بالای خونه . اروم اروم به طبقه بالا جایی که اون مرد همیشه از اون بالا همه چیو نگاه میکنه رسیدیم . دیدیم مغزش پاشیده به پنجره و یک تفنگ و ضبط صوت دستشه . 

 

صحنه ی خیلی بدی بود . دوستم گریه کرد و سریع از خونه بیرون رفت اما من رفتم ضبط صوت رو برداشتم و پلی کردم . به نظر صدای خود مرده بود . گفته بود : 

نمیدونم چرا ادما نمیفهمن که من میخوام تنها باشم . چرا درک نمیکنن که من دوست ندارم با کسی حرف بزنم یا کسی بیاد تو خونم . نگاشون کن . چطوری میخوان به حریم من کنن . چطوری میخوان تنهاییمو ازم بگیرن . لعنت بهشون .

 

؜ پلیس که وارد ماجرا شد کلی کاست ضبط شده از صدای مرد پیدا کردن که تو همشون از نفرتش از ادما حرف زده بود . از اینکه چه قدر تنهایی رو دوست داره . تو یکی از نواراش از مرگ همسرش حرف میزد . به نظر میرسید از اون سال به بعد دیگه هیچوقت هیچکس وارد خونش نشده و همیشه تنها بوده .


مجله ترس و دلهره

سلام من اسمم رُزاس این اتفاق ماله پارساله که من ۱۴ ساله بودم که منو پسر داییم که اسمش حسامه میخواستیم بریم مغازه شب بود و هوا خیلی تاریک و سرد بود من داشتم از سرما به خودم میپیچیدم که پسر داییم منو صدا زد و گفت که یه پیرمرد دنبالمونه من فکر کردم اینم از اون شوخیای مسخرشه پس بیخیالش شدم و رفتیم گاه مونو کردیم ولی پسرداییم یکم دگرگون بود که دوباره من گفت یکی دنبالمونه ایندفعه یکم ترسیدم و وقتی پشت سرم رو نگاه کردم اثری از پسر داییم نبود خیلی ترسیدم بعد یاد یه کوچه تنگ و تاریک نزدیک کوچمون افتادم که حسام خیلی به اون کوچه علاقه داشت ولی من خیلی از اونجا میترسیدم پس با خودم گفتم حتما حسام رفته اونجا منم با کلی ترس و لرز رفتم و دیدم یه سایه رو دیوار ته کوچه افتاده با کلی ترس رفتم سمت سایه که پسر داییمو تو ی حالت خیلی خیلی وحشتناک دیدم که داره به اون سایه اشاره میکنه با کلی اسرار حسامو از اون کوچه اوردم بیرون و رفتیم خونه دقیقا فردا شب اون اتفاق پسر داییم تا صبح تو خواب ناله میکرد که انگار یه چیزی روی قفسه سینش راه نفسشو بند کرده باشه از ترس یک بسم الله گفتم و دیدم ناله هاش قطع شد از اون روز هرچی درباره شب از پسر داییم میپرسیم میترسید و میرفت ته همون کوچه تنگ و تاریک و انگار که با یکی حرف میزد از اون شب کلی اتفاق برای پسر داییم و من افتاد که این وحشتناک ترینش بود وقتی مامانم فهمید مارو برد پیش دعا نویس و اون گفت که یکی ۴ تا جن رو انداخته به جونتون و یک دعا برای ما نوشت و اتفاق ها (کمتر )شد و.


مجله ترس و دلهره

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

نرم افزارهای اندرویدی اینجا همه چی هست Sandrajtz72 home چرا طلاق گرفتم... مارکتینگ و فروش